خط داستانی
اوایل پاییز است و دکتر هدلی با اشتیاق نشان میدهد که چه چیزی به نظر میرسد درمان معجزهآسا برای سل باشد. نه چندان دور از جایی که او کار میکند، این بیماری به زودی به نظر میرسد که جان یک زندگی دیگر را خواهد گرفت، دختری نوجوان به نام وینیفرد. مادر وینیفرد و خواهر کوچکش تریکسی ویران شدهاند. وقتی تریکسی میشنود که پزشک خانواده درباره وینیفرد میگوید "وقتی آخرین برگ بیفتد، او فوت خواهد کرد،" او کلمات پزشک را به طور حرفی تفسیر میکند. با فکر کردن به آنچه شنیده، او تصمیم میگیرد هر کاری که ممکن است برای نجات خواهرش انجام دهد.