خط داستانی
شیوا پسری باهوش و باهوش دانشکده است، پویا دختر جوانی از خانواده ثروتمند در همان دانشکده با شیوا دوست می شود و به خاطر مهربانی و نیاکانش عاشق شیوا می شود. پویا تصمیم می گیرد به دیدار مادر او که جدا شده است به کَشی برود، و با شیوا به کَشی می رود تا مادرش را ملاقات کند. متأسفانه پویا دچار حادثه می شود و در وضعیت مرگ مغزی به بیمارستان منتقل می شود. پلیس شیوا را به بازداشت می برد. پدر پویا، مانیاپال، و عمو سانیل برای جستجوی پویا به کَشی می آیند و آن ها همگی در جستجوی پویا در اطراف کَشی می روند و در نهایت او را در بیمارستان در وضعیت مرگ مغزی می یابند. اتفاق بعدی چیست؟ آیا او از حالت مرگ مغزی بیرون می آید و با شیوا پیوسته می شود؟ پایان پیچیده داستان چیست؟