Ein Sommer, den man nie vergißt
فیلم تابستانی که هرگز فراموش نمیشود
ارنست لایشتنتال جوان قصد دارد برای یک سال به ایالات متحده سفر کند تا تحصیل کند. قبل از رفتن، پدرش از او میخواهد که با او ملاقات کند. کنسول لایشتنتال میخواهد برای پسرش یک ازدواج "خوب" ترتیب دهد قبل از اینکه او به خارج برود. مرد سالخورده به کریستین فون آوفنبرگ، دختر جوان و جذاب، فکر میکند که یک مزرعه پرورش چینچیلا دارد. این موضوع با کسب و کار کنسول که به عنوان یک تاجر خز درآمد خوبی دارد، همخوانی دارد. ارنست علاقهای به ازدواج با زنی که پدرش برایش انتخاب کرده ندارد، بهویژه اینکه او عاشق کریستین نیست. در خانه کودکان محلی، او با ماریان بلوند روشن آشنا میشود و برای او این مانند عشق در نگاه اول است.