کشاورز روستایی، شجاع و صادق، دارامچند معروف به دارما، وقتی همسرش رادا یک پسر به دنیا میآورد که تصمیم میگیرند نامش را راجو بگذارند، بسیار خوشحال میشود. دارما به کمک آجی، سورش و سوجیت میآید زمانی که توسط یک ببر مورد حمله قرار میگیرند و آنها با کمال میل به او شغلی در بمبئی پیشنهاد میدهند. وقتی منطقه با خشکسالی مواجه میشود، دارما، رادا، راجو و خواهر دارما، لکشمی، به بمبئی نقل مکان میکنند، جایی که آجی دارما را مدیر انبارش میکند. دارما کارش را با دقت انجام میدهد، اما یک روز توسط پلیس به خاطر انجام فعالیتهای غیرقانونی دستگیر میشود. در دادگاه، او سعی میکند بیگناهیاش را ثابت کند، اما مورد بیاعتمادی قرار میگیرد و به ۱۸ ماه زندان به علاوه شش ماه اضافی به خاطر توهین به دادگاه محکوم میشود. وقتی به خانه برمیگردد، همه چیز تغییر کرده است. همسرش و راجو در آستانه ورشکستگی هستند؛ لکشمی توسط سوجیت مورد تجاوز قرار گرفته و خودکشی کرده است.