جورج از خانوادهای ثروتمند است، خوشچهره است، بیپرواست، در موقعیتها و حالتهای مختلفی آزمایش میکند. او مدت زیادی راه میرود، با مردم ارتباط برقرار میکند، اما زندگی خستهکننده است. یک روز جورج مردی نابینا را میبیند. نابینای هراکیوس عاقل و آرام است. به هیچکس نیازی ندارد. او از شراب گرجی واقعی لذت میبرد، موسیقی کلاسیک را دوست دارد و کتابهای قدیمی را دوست دارد. کرامت ایرایکلی برنده میشود: جورج از ایرایکلی عصای دست میگیرد و عینکهای تیره میگذارد...