حنا خان زیبا زندگی یک کولی را در کنار رودخانه جهلوم در پاکستان با پدر بیوهاش، خان بابا؛ سه برادرش، اشرف، رازاك و زمان؛ و همسر رازاك، نجما، میگذراند. یک روز او با یک جسد مردانه که به ساحل شسته شده است، مواجه میشود. خان بابا، بیبی گل و حنا او را به خانه میبرند و به او رسیدگی میکنند، اما متوجه میشوند که او حافظهاش را از دست داده است. این مرد در خواب نام "چند" را فریاد میزند و همه او را به این نام صدا میزنند.