زنی جوان، با تربیت خوب، زیبا، روحانی و غمگین با پزشکی دلسوز که او را دوست دارد، ازدواج میکند. او احساس محبت میکند اما عشق را نمیشناسد. به زودی، بدون قصد، عاشق پدرو آبرونهسا، شاعر و هنرمند اجرا میشود. او نیز او را دوست دارد. او از او فاصله میگیرد و عشقش را به دوستی که راهبه است و سپس به شوهرش اعتراف میکند. گرسنگی برای عشق او و حسادت او را میخورد؛ او در حالی که او به تدریج از بین میرود، از او مراقبت میکند. با مرگ او، او میتواند ازدواج کند و احساساتش را ابراز کند، اما آنچه او انجام میدهد و چگونه خود را توضیح میدهد، به ویژه به دوستش که در صومعه است، در قلب فیلم قرار دارد. نگاهی به زندگی صومعه و آبرونهسا در صحنه تضاد و نظری خاموش را ارائه میدهد.