در یک بازداشتگاه نوجوانان، زندانی تازهوارد به پرسشها پاسخ میدهد: او روزی است، سیزدده ساله، بدون پدر و مادر، خواهری به نام ایرنه و برادری به نام میشل. در فلاشبکها میفهمیم چه اتفاقی افتاده است. او با ایرنه زندگی میکند که ۲۷ سال دارد و در واقع مادر روزی است اما این راز آنهاست. برادر ایرنه، میشل، بیکار و معتاد قمار، به آنها ملحق میشود. در همان زمان ایرنه با برنارد آشنا میشود و به یکدیگر علاقهمند میشوند. این اتفاق روزی را از توجه محروم میسازد و او تمام امیدهای نوجوانانه و تخیلات رمانتیک خود را در رابطه با جیمی، پسری خوشتیپ که در اتوبوس میبیند، میگذارد. آیا ماجراجویی با جیمی او را به زندان نوجوانان میکشاند؟ وقتی آنجا باشد، چرا نامههایش را پاسخ نمیدهد؟