اوایل قرن بیستم. نونای جوان از سوئیس به مزرعه پدرش برمیگردد. او با سرهنگ گالچف ملاقات میکند. این افسر عشقش را به او ابراز میکند. معلم یوسف که عاشق نوناست، شورشی از روستاییان بیدارایی را سازماندهی میکند. روستاییان مسلح به مزرعه حمله میکنند. گالچف و سربازانش میرسند. در حین تیراندازی، سرهنگ کشته میشود. نونا یوسف را به خاطر مرگ گالچف متهم میکند. کالسکه نامزد نونا که از سوئیس به روستا میآید، از کنار تابوت گالچف میگذرد. یک ثانیه بعد از ورود نامزد به خانهاش، نونا خودکشی میکند.