سیلوان، منشی شهر در روستای کوچک پرووانسالی کورسول است. او محبوب تمام دختران کشور است. برادرش، دزیره، یک نجار معلول، به طور مخفیانه عاشق توئنت، دختر تاجر چوب، است. او به سیلوان علاقهمند میشود. سیلوان، که توسط کارگردان یک سیرک سیار متقاعد شده است که صدای او عالی است، در آستانه ترک همه چیز برای دنبال کردن حرفهاش است. اما دزیره از توئنت میفهمد که او از سیلوان بچهدار شده است. او به برادرش اطلاع میدهد و سیلوان تصمیمش را reconsider میکند. اما دزیره به جای او میرود، نه برای آواز خواندن، بلکه با قلبی زخمی برای بازی در نقش پایلاس.