¡Hola, desconocido!
فیلم ¡سلام، ناشناختهٔ عزیز!
در ساحل غربی اسپانیا دختری یادداشت مینویسد، آنها را در بطریها میچیند و بطریها را به دریا میاندازد: «سلام، ناشناس! من پولا هستم و ده سال دارم.» فرناندو، مرد تنها با پنجاه و نه سال، یکی از بطریها را پیدا میکند و به پولا مینویسد. تبادل نامهای آغاز میشود که در آن او درباره زندگی شخصیاش میگوید (پدرش فوت کرده، مادرش دوباره ازدواج کرده، دوستش به الجزایر رفته است)؛ او به او میگوید خوشحال نیست. همسر فرناندو از او میپرسد این دختر در عکسی که بر میزش دارد کیست. او برایش داستانی میسازد. پولا با او تماس میگیرد («این شماره را چگونه گرفتی؟») مادردش میخواهد سگش را از بین ببرد، مایل است فرناندو را ملاقات کند. این مسیر به کجا میانجامد؟