مانیکام مورد تعقیب ارتش شرکت هند شرقی است. او فرار کرده و به خانه ماهیسوری پناه میبرد. مانیکام و ماهیسوری به یکدیگر عشق میورزند. پدر مانیکام، دارمالینگام، از مادر ماهیسوری، کانتیماهی، مهریه زیادی درخواست میکند که او به طریقی موفق به تأمین آن میشود. اما دارمالینگام متوجه میشود که کانتیماهی توسط روستاییان به عنوان زنی با شخصیت اخلاقی ضعیف مورد تمسخر قرار میگیرد. بنابراین، او ماهیسوری را به خانهاش برمیگرداند. مانیکام helpless است زیرا برای همه چیز به پدرش وابسته است.