ایزابِل و کلارا دو دوست دوران کودکی هستند که سرنوشت آن ها را از هم جدا می کند. ایزابِل دختری روستایی ساده است که به عنوان بافنده بافته های بومی کار می کند و کلارا دختری آزاد شهری است. کلارا پس از جدا شدن مادرش با مردی دیگر فرار می کند. سال ها بعد که کلارا به غربال باز می گردد مادرش را ملاقات می کند. تفاوت فرهنگی دوباره فاصله بین آن ها را می اندازد چون لاندو دوست پسر ایزابِل وارد قصه می شود. لاندو که از محافظه کاری و ایدئالیسم ایزابِل ناامید است به سوی کلارا می گرود و این امر ایزابِل را آزار می دهد. ایزابِل نیز father کلارا را اغوا می کند.