مرتضی، یک معلم، با همسرش حاتیه و پسرش ریدوان زندگی میکند. درآمد او برای تأمین خانوادهاش کافی نیست. بنابراین، همسرش حاتیه میخواهد مرتضی شغل دیگری پیدا کند. اما او نمیتواند مرتضی را قانع کند، کسی که به شغلش بسیار علاقهمند است. در همین حال، حاتیه سعی میکند پسرش را با دختر ثروتمند حاجی حسامالدین ازدواج دهد. حاجی حسامالدین همچنین برنامهریزی کرده است تا زمینی که عمارت به ارث رسیده مرتضی در آن واقع شده است را به دست آورد. حاجی حسامالدین و حاتیه سعی خواهند کرد مرتضی را قانع کنند که از تدریس دست بکشد.