باکره و ساده اندیش و بی سواد به بمبئی می آید تا برادر گم شده اش را از روستا به دست آورد. او با بازپرس گوخاله آشنا می شود که به او نه تنها در پیدا کردن برادرش بلکه در یافتن کار در رستوران ایرانی کمک می کند. برادرش را در سردخانه پیدا می کند اما تصمیم می گیرد به مادرش نگوید تا قلب او نشکند. او تصمیم می گیرد در بمبئی بماند و آموزش ببیند تا پلیس شود. کمی بعد او نیز به عنوان معاون بازپرس با گوخاله کار می کند. در درگیری ای زخمی می شود و مادرش برای مراقبت از او می آید و او را وادار به ازدواج با ادیتی از همان روستا می کند که این ازدواج صورت می گیرد.