جوانی به نام جئون-اون که کیفقاپ است پس از دو سال زندان به خانه بازمیگردد. خانوادهاش شامل پدرش، جُو-سُک، که یکی از چشمهایش را از دست داده و برادر هشتسالهاش است. جُو-سُک پدر را دوست دارد اما از نشان دادن این احساس بسیار تردید دارد. جُو-سُک نگران است که جئون-اون با بزهکار محلی، چانگ-وان، رابطه نزدیکی پیدا کند و با او معاملهای انجام میدهد که به تراژدی منتهی میشود؟