گاستون فرنانس به نزدیکی سی و چهار می رسد بدون چیز زیادی برای نشان دادن یا فخر فروختن. او پول ندارد، کار ندارد، دوست دختر ندارد، دوستان ندارد یا طرح زندگی ندارد. او آهنگسازی است که آهنگ نمی سازد. او که زمانی بیش ترین احتمال موفقیت در کنسرواتوار موسیقی سانتیاگو را داشت، از وعده تا شکست عبور کرده است. احساس می کند به تنهایی در حال جولان رفتن است. منزوی و جداافتاده. گاستون احساس می کند هر کس او را قضاوت می کند و واژه بازنده را بر پیشانی او می بیند. هم زمان، یک نقش جانبی، گونه ای دوقلویی، او را آزار می دهد.