Gods of Los Angeles
فیلم خدایان لس آنجلس
براس فکر می کرد همه چیز را دارد. زندگی پایدار، دوست دختری زیبا. اما درونش مرده بود. و به نقطه عطفی رسید که نمی دانست با بقیه زندگی اش چه کند. لیلی به او همیشه گفته شده بود که دیوانه است. اکثر مردم او را ساده لوح می دیدند. اما توانسته بود به دانشگاهی بزرگ برسد، دور از زندگی قدیمی اش. او پسری خوب پیدا کرده بود که از او خوشش می آمد... هر چند دوست دخترش هرگز این را تأیید نمی کرد. روندا نگران بود. او عمیقاً عاشق براش بود اما هرگز با او احساس امنیت نکرده بود. او بچه بود در دوران دبیرستان، بی ثبات و بی منطق و بچگانه. اما نگرانی اصلی او این بود که در یک رابطه دانشجویی هیچ چیز برای همیشه نمی ماند. آیا او فقط بعد از فارغ التحصیلی خانه را ترک می کرد؟ آیا همین حالا هم او را ترک می کرد؟ چرا نمی تواند پاسخ صریحی به او بدهد؟ و به چه کار با آن دختر لیلی داشت؟ مردم همیشه به کلِیف می گفتند که او جذاب است. حتی زنان هم فکر می کردند که او جذاب است. اما آنها نمی خواستند با او بیرون بروند...