این داستان بر اساس اتفاقاتی است که برای آن لاوت ۱۵ ساله در سال ۱۹۸۴ رخ داد. وقتی او صبح آن روز بیدار میشود، احساس میکند که قرار است چیزی در آن روز اتفاق بیفتد. او لباس مدرسهاش را میپوشد، اما به جای رفتن به مدرسه، از آنچه قرار است بیفتد ترسیده و به آرامی در خیابانها پرسه میزند، در حالی که امیدوار به مهربانی و کمک انسانها و معجزهای است، اما از نزدیک شدن به کسی میترسد. به عنوان یک دانشآموز مدرسه کاتولیک، در نهایت تنها میتواند به برکت مریم مقدس تکیه کند و بنابراین در زیر مجسمه مریم در یک غار نزدیک خانه کشیش جماعت، یک پسر بچه به دنیا میآورد.