فدریکو گیلرمو پسری هفت ساله برای کثیف کاری در پذیرش خانه و پوشیدن کفش های ارتوپدی که به او گفته شده بود فرار می کند. برادرش فقط فریاد می زند که بندهایش را ببند یا سقوط می کنی. در فرار فدریکو ناگهان می افتد و می فهمد که افتادن او از حفره بافتی در پیاده رو است و نه از بندها. او سعی می کند پای خود را از نخ ها رها کند و متوجه می شود هر بار که راهی را می کشد، چیزی در جهان نابود می شود. فدریکو دنبال رشته ای می گردد که کفش هایش را نابود کند.