خط داستانی
پس از سقوط از اسب که او را به کما برده بود جاشوا به اصطبل هایی که به آن ها تعلق داشت بر می گردد با استقبال ماریو و آلیس او چیزی نمی شناسد و هیچ کس را نمی شناسد در طول روز سعی می کنند خاطره هایی را در ذهن مردی که روزی با آن ها خیلی صمیمی بود بازگردانند اما امروز او غریبه ای کامل به نظر میرسد