مارتین به دلیل بحران مالی شغلش را از دست میدهد. همراه با همسرش جاسمین و فرزندشان که یک ساله است، ناچار میشوند برای مدتی با والدین جاسمین در آپارتمانی در آنتورپ زندگی کنند. عشق بین مارتین و جاسمین به سرعت رو به فرسایش میرود. مارتین مانند کسی است که در دنیای خود زندگی میکند و از پذیرش کار در دفتر اشتغال خود امتناع میکند. او در شهر پرسه میزند و در نزدیکی خانهای که قبلاً زندگی میکردند وقت میگذراند. او خانوادهٔ خوشبختی را در آنجا پیدا میکند. مارتین نمیتواند بپذیرد که آنها خوشبختاند در حالی که او چنین خوشبختی را نداشت، و تصمیم میگیرد خوشبختی آنها را هم مانند خودش نابود سازد – از نظر او. وقتی جاسمین می فهمد که آنها برای خانهٔ جدید واجد شرایط نیستند چون مارتین هرگز در دفتر اشتغال ثبت نام نکرده است، یعنی بمب خبری افتاده است.