جورج توسط شیاطین گذشته خانوادهاش آزار میبیند و از صداهای درون سرش رنج میکشد. او یک آخرین تلاش برای بهبودی انجام میدهد و با پزشک مادر مرحومش تماس میگیرد. دستورات پزشک؛ اینکه او باید به بیمارستان بیدلام برود تا بهبودی تضمینی حاصل کند. وقتی جورج وارد میشود، با دنیایی از افراد ناخواسته، بیمحبت و ناپایدار جامعه مواجه میشود. به زودی، او متوجه میشود که همه چیز آنطور که به نظر میرسد نیست. بیمارستان یک راز تاریک را پنهان میکند. به بیدلام خوش آمدید...