در دهکدهای کوچک نزدیک کوهها خانوادهای جوان با دو فرزند کارمن و میرهک وجود دارد روزی مادر و دختر دهساله برای مراکز درمانی به بخارست میروند تنها دکتری به نام سیتارو معتقد است کارمن که دیگر نمیتواند لبخند بزند шанс بقایش وجود دارد و او میتواند معجزهای انجام دهد و جان کارمن را نجات دهد مار نیازمند برای دخترش است و مادر که از همه کسانی که به او اعتماد داشتند رها شده است متوجه میشود که باردار است پس از عمل جراحی دکتر سیتارو بر روی دخترک به شیوهای خطرناک کارمن به تدریج حالش بدتر میشود بدون هیچ امیدی مادر برای آوردن کارمن به خانه از بیمارستان فرار میکند در حالی که یکی از زندگیها به پایان میرسد زندگی دیگری به پرتو تازهای میرسد