در سواحل بریستول، در شهری که هیچ اتفاقی نمیافتد ناومی با دوستش جاش را دست میاندازد تا او را به جایی ببرد که او را اوون میشناسد، پسر بزرگتر، و نامزدش، و میخواهد او را به غافلگیری وادارد. اما طرحش برمیگردد و او هر دوی پسران را از دست میدهد. به خانه برمیگردد و ناومی وارد دنیای خیالی میشود—رویای خودش با اوون در علفزارهای کنار آب. از رویا بیدار میشود و میفهمد چه کاری باید انجام دهد—او قصد دارد وارد خانهٔ اوون شود و چیزی به او بگوید که باعث شود او با او بماند