بلافاصله پس از جشن فارغالتحصیلی، اولیا روسانوا به شهری میرسد که پدرش در آن کار میکرد و به طرز غمانگیزی درگذشت. سالها پیش او آرزو داشت شهری بسازد و حالا اولیا در خیابانی به نام او قدم میزند، خیابانی بیپایان. با ملاقات دوستان پدرش، اولیا او را دوباره میشناسد. آنها به دختر میگویند که پدرش چگونه میخواست خانههای بزرگ و خیابانهای وسیع را در محل شهر چادرها ببیند. چگونه او میدانست که چگونه دوست باشد و عشق بورزد و چقدر برای اولیا دلتنگ بود زمانی که با همسرش که حاضر به رفتن با او نبود، جدا شد.
برای دانلود، باید وارد حساب کاربری خود شوید و اشتراک خریداری کنید.