زوج کهنسال در خانه ای کوچک زندگی می کنند چون فرزندی ندارند دختری از گچ می سازند و او را وان می نامند نازیایی بود اما نمی توانست سخن گوید در کشور پادشاهی شیخی به دختر علاقه پیدا می کند و می خواهد با او ازدواج کند اما پادشاه با عروس مخالفت می کند و به او تکلیف می دهد که نام دختر را حدس بزند در غیر این صورت ازدواج رخ نخواهد داد