در یک روستای قزاقستانی پدربزرگ ژوماغالی با نوه اش آچان که شش سال دارد زندگی می کند و هنوز در آغاز راه است. کارهای روزمره مانند شستن ظروف و کار با دام برای پسر کوچک دشوار است و پیرمرد برای مدت طولانی بیمار است و می داند که دوران عمرش کوتاه است. بنابراین تصمیم می گیرد فرزند عزیزش را به شهر بفرستد تا با بستگان بماند و او ادامه زندگی خود را در روستا بگذراند.