استن یک پناهنده از کشوری با رژیم دیکتاتوری است و از تابعیت خود محروم شده است. او به دنبال راهی برای ادامه زندگی به عنوان یک پناهنده در اروپا است، اما از آنجا که دیگر تابعیت ندارد، این کار به یک وظیفه غیرممکن تبدیل میشود. در یک زندان برای پناهندگان در بلغارستان، او به سه نفر - زوزدیچکا، احمد و اوپشان نزدیک میشود و با هم تصمیم میگیرند کشور خود را در دریا بر روی یک پلتفرم متروکه تأسیس کنند. وقتی به پلتفرم میرسند، متوجه میشوند که جوانا قبلاً در آنجا زندگی میکند، کسی که از دنیای مادی اطرافمان فرار کرده و به دنبال راه حلی برای ادامه زندگیاش است.